میخواهم شاگرد اول باشم...
یکشنبه سوم اردیبهشت 1391
استادِ استاد ما، حضرت آیت الله میرزا عبدالکریم حق شناس (اعلی الله مقامه) :
آمد گفت میخواهم شاگرد اول باشم. گفتم نمازهایت را اول وقت بخوان. نمازها را که اول وقت خواند، میگفت وقتی برای امتحان میرفتم، معلمها میگفتند تو چه کاره ای که وقتی وارد میشوی، قلب ما را تسخیر میکنی! دوست داریم بهترین نمره را بگیری. گفته بودند مثلا کجای شیمی را خوب بلدی؟ گفتم اینجا. از همان سؤال میکرد.
حالا رفقا، اگر دنیا را میخواهید، از پله آخرت شروع کنید تا از دنیایی که منتخب شماست، بهرهمند شوید. و الّا بهرهمند نخواهید شد.
پ.ن:
دل من در پی یک واژه بی خاتمه بود
اولین واژه که آمد نظرش فاطمه(س)بود
السلام علیک یا فاطمه الزهرا(سلام الله علیها)
نقطه مشترک....!
سه شنبه یکم آذر 1390نه بحثشان شد و صدایشان بالا رفت و دعوا راه افتاد ،
نه پای پدر و مادرها و بزرگترهای فامیل برای حل و فصل مشکل به خانه شان باز شد
همه چیز به سکوت گذشت.
مدتها بود که همه چیز به سکوت می گذشت.
تا اینکه زن نشست روبروی مرد و گفت که دیگر نقطه مشترکی با او ندارد.
که دو دنیای جدا از هم دارند و هیچ چیزی نیست که بتواند دوباره آنها را به هم پیوند بدهد .
می گفت دیگر نمی تواند با او زندگی کند.
مرد هم گفت که مدتی است خودش به این نتیجه رسیده
که دلیلی برای ادامه زندگی مشترک ندارند.
صدای طبل و سنج و دسته عزاداری از توی خیابان ، حرفهایشان را ناتمام گذاشت
اشک توی چشمهای مرد به وضوح لرزید و گونه های زن از اشک خیس شد.
هنوز حسین(ع) ، عشق مشترکشان بود
پ.ن:"ان مع العسر یسرا"، هر چقدر "عسرا" تلخ تر باشد، تصور "یسرا" شیرین تر است ...
فردا خدمت می رسیم...!!
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390مقیم لندن بود،
تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود
و کرایه را می پردازد.
راننده بقیه پول را که برمی گرداند
20 سنت اضافه تر می دهد !
می گفت:
چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم
که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟
آخر سر بر نفس خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم
و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم.
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت
آقا از شما ممنونم.
پرسیدم بابت چی؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم
اما هنوز کمی مردد بودم.
وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم.
با خودم شرط کردم
اگر بیست سنت را پس دادید بیایم.
"فردا خدمت می رسیم "!
تعریف می کرد:
تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد.
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم !!
**:این روزها چه روزهای با عظمتی است!موسی به طور میرود و فاطمه(س)به خانه علی(ع),ابراهیم بااسماعیل به قربانگاه,محمد(ص)با علی(ع) به
غدیر و "حسین(ع)با تمام هستیش به کربلا..."
دلم بیشتر از همیشه دلتنگ کربلاو حسین(ع) و کاروانش است...فقط10روزتا موعود مانده..
والشمس و الضحها....
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390امروز "عمو" شدم...
"شاید" بفهمم
معنی خجالت از دختر برادر را.....
لبیک یا عباس(ع)
السلام علیک یا رقیه بنت الحسین(ع)
.
.
.
پ.ن**از آتش دوزخ به خدا ترس نداریم
چون دل که حسینی بشود سوختنی نیست...
اي عشق همّتي كن و دست مرا بگير...
یکشنبه هفدهم مهر 1390کدام سو!
مادر کمکم کن
قبله را گم نکنم
میان این همه راه و بیراه
کعبه
نه بیابمش که خورشید انکار ناشدنیست حتا در پس ابرها
به طوافش روم
قوتم بخش
در این بلاهای آخرالزمانی بیطاقت نشوم
تاب بیاورم
نایستم نمیرم نبرم
که گفته ای آمادنی نیست اگر آماده نباشیم
قالت فاطمة ( علیها السلام ) : قال رسول الله ( صلی الله علیه و آله ) : ” مثل الإمام مثل الکعبة إذ تؤتی و لا تأتی ” .
از حضرت فاطمه زهرا ( علیها السلام ) روایت شده که رسول خدا فرمودند : امام همچون کعبه است که باید به سویش روند ، نه آنکه ( منتظر باشند تا ) او به سوی آنها بیاید .
فواره وار، سربه هوايي و سربه زير
چون تلخي شراب، دل آزار و دلپذير
ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسير
پلک مرا برای تماشای خود ببند
ای ردپای گمشده باد در کویر
ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر
مرداب زندگي همه را غرق مي كند
اي عشق همّتي كن و دست مرا بگير
چشم انتظار حادثه اي ناگهان مباش
با مرگ زندگي كن و با زندگي بمير...فاضل نظری
پ.ن:دلم بدجور هوای گریه روبروی ضریح با صفای علی بن موسی الرضا دارد.
پ.ن**:عجب حکایتی ست.که ” حسین ” و ” یوسف ” ، هر دواز ” گودال ” و " چاه ” به آسمان عزت می رسند پنجاه و دو روز به محرم الحرام !

